سلام خدمت دوست جونای گلو با معرفت خودم حالتون خوبه ؟بگید بله.خوش میگذره.دستتون خیلی خیلی مرسی از بابت متنها .راستی یه مژده میخواستم بدم حالا اگه دوست داشتید آخره متنارو بخونید.
ازافسانه خانوم شروع کنیم که اول اسمش با آ شروع شده.
سیبی اگر بود به دو نیمش میکردم نیمی از آن تو و نیمی از آت من
خند های اگر بود به دونیمش میکردم نیمی از آن تو و نیمی از آن من
اگر غمی بود سهمی نداری همه را می مکیدم تا آخرین نفس
اینم از داداش آریان گل خودم که خیلی زحمت کشیده و به من متن داده.
چهره ای دیدم که به هزار چهره در می آید و چهره ای که همیشه در یک قالب بود .
چهره ای دیدم که توانستم درون پنهان زشتش را دریابم و چهره ای که چون نقاب
رویش را برداشتم ، زیبایی بی نظیر درونش را مشاهده کردم .
چهره ای پیر دیدم که چین و چروکش از پیغام تهی بود و چهره ای صاف که همه چیز
بر آن نقش بسته است .
من چهره ها را می شناسم زیرا از ورای آن چه دیدگانم می بافند به آنان می نگرم تا
حقیقتی که پشت آن هاست را ببینم !
حالا یکی از با معرفتای بلاگفارو میخوام بگم منظور آجی عسل.
با خود می اندیشم که
ایا عشق توضیح تمامیت وجود است؟
ایا عشق مرکز ثقل حقیقت است؟
سالها می پنداشتم که حقیقت مرکز ثقل عشق است
و شک ندارم که چنین است
اما عشقی که خود مرکز ثقل است که خود همه ی هستی است . حقیقت نیز هست
اما عشق و مهربانی یکی نیست! عشق یگانگی است
پس عشق مهربانی و یاری نیست
عشق قسمت کردن تفاهم است
این یکی از طرف مامان عروس عسلی جون به افتخارش یه کف مرتب.
هرجا باشم هرجا باشی نمیشه ازم جداشی
اینم سارا دختر طوفانی گل که یکم بی معرفت شده من نمی دونم از من خوشش نمیاد یا حوصله نداره که سر بزنه.
شرح پريشاني
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟ سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟
روزگاري من و او ساكن كويي بوديم ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم بسته سلسله سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
این دوتا هم که عشقولانه های خود مونن به افتخار مرقان عشق.سمیه و محسن
در شبهاي من پس از تو ماهي نخواهد بود
دنيا را زغم دلم آگاهي نخواهد بود
نگاه معصومت از نظر پنهان نخواهد بود
در ابر چشمانم دگر باران نخواهد بود
بي تو در سينه ديگر نفسي نخواهد بود
دنيا برايم جز قفسي نخواهد بود
بي تو ديگر در باغچه ها ياسي نخواهد بود
در دل غمگين من احساسي نخواهد بود
بي تو ديگر كسي با قلبم هم صدا نخواهد بود
با كوچه هاي تنهاييم كسي آشنا نخواهد بود
نوبتی هم باشه نوبته هم شهریه خودمه البته فعلا با هم همشهری هستیم.مجتبی میر هادی و میگم
یه پرستوی مجنون همیشه دوست داره پرواز کنه
تا به اوج زیباییها دست پیدا کنه
برسه به اونجایی که بهش میگن بهشت
آره بهشتی که اون سالهای زیادی رو صرف کرده٬ تا به
اون برسه
بهشتی که مجنون از حُزن جنون٬ به سرور جنان میرسه
این پرستو قرار میذاره ٬تا با بالی که از اون به یادگار
میمونه خدا حافظی کنه
با هزار امید و آرزو کوله باری از عشق رو جمع می کنه٬
تا راه بیافته
اما دریغ از راهی که هیچ وقت٬ پایانی نداره
اون حرکت می کنه به سوی سرزمین خوشبختی
اما سیاه صیاد....٬ اسمی که اونو همیشه می ترسونه٬دیگه
اذیتش نمی کنه
چشمش پر شده از آمال و آرزوهاش
راهیه٬ بی راهی میشه٬جایی که به نا کجا ختم میشه
شاید اگه اون بدونه چه عاقبتی در انتظارشه
هیچ وقت نمی رفت
اما اون٬با امید رفت و سالهاست٬که دیگه هیچ کس از
اون پرستو خبر نداره
دیگه هیچ کس نغمه های زیبای طنین انداز٬آواز پرستو رو
نشنید
اون با عشق رفت٬رفتنی که از برگشتن٬محروم بود
به به آیلار خانوم خیلی خوش اومدین بفر مایید الان آقا سعید هم میان.
سردی دستاتو ازت می گیرم تا گرم شن غربت چشاتو ازت می گیرم تا خودم غریب شم
سردی نفست رو ازت می گیرم تا بتونی نفس بکشی دلتنگی هاتو ازت می گیرم تا به اون بهونه هم دلتنگت بشم هم دلتو ببینم ، اما دلتو نمی تونم ازت بگیرم!
پس دلمو بهت میدم تا به تلافی دلتنگی هات داغونش کنی،
اما قبلش ازت میخوام خونه ی خودتو اون تو خراب نکنی...........
اینا هم که عشاق خجالتی هستن ولی نمی دونم چرا گفتن کناره متن ما یه چهرهی ناراحت وغمگین بزار.
دوستت دارم
به جنگل هاي بهاري و به مستي
به آن عهدي که با قلبم بستي
بدان اي نازنين تا زنده هستم
تو را دوست دارم و مي برستم
پس
دوستت دارم
نه براي آنچه که هستي
بلکه براي آنچه که هستم
وهنگامي که با توام
دوستت دارم
نه تنها براي آنچه که از خود ساخته اي
بلکه براي آنچه که از من مي سازي
دوستت دارم
چون به هيچ تماسي , کلامي و يا اشاراتي
به اين کار توانا نگشته اي
چون خود بوده اي
شايد دوست داشتن در نهايت
به همين معنا باشد
اینم که عطیه خانوم گل من هر وقت اسمش میاد یاد خالم میفتم.
از بس که آسمان دلم ابريست
تمام خاطراتم نمناک شده است
نمي دانم چرا؟
حالا دوست خودم آقا بنیامین یکی از معروف ترین وبگردا.
love is a wide ocaan that joins two shores
عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل را به یکدیگر پیوند میدهد
این متن خوشکلو آموزنده هم برای المیرا جون خودمه.
خرسند شدیم که امروز رنگه دگر است
نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگ دگر شو
گفتا از این نکته هزار نکته بیاموز
فریاد زدیم که چرخ گردون
لیلا تو نداده ای به مجنون
فریاد بر آمد انکه خاموش
کم داد اگر نگیرد افسوس
خاموش شدیمو در خموشی
رفتیم سراغ می فروشی
فر یاد زدیم دوای ما کو
گویند دواست باده نوشی
هوشیار شدیم اگر که مد هوش
این بار گران بگیریم از دوش
آرام کناره گوش ما گفت:
این بار گران تو مفت مفروش
از خود به کجا شوی تو ÷نهان
از خود به کجا شوی گریزان
بیداری دل چنین مخوابان
سخت امده است مبخش اسان
هوشیار شدیم از این که هستیم
رفتیم و در میکده بستیم
با خود به سخن چنین نشستیم
ما باده نخوریم و مستیم
مسجد سر راه از آن گذشتیم
بر روی درش چنین نوشتیم
((در میکده هم خدای بینی. با مرد خدا اگر نشینی))
این یکی از طرف شیوا جوونه به افتخارش بترکونید.
فاصله ها را نمی توان از بین برد
ولی گر می توانی من را از بین ببر
چون تحمل این فاصله ها را ندارم
دستت درد نکونه داداشی گلم آقای احسان ولی متنت یکم طولانی بود .
قصه آ شنايي من و ...
من به خاطر دارم،
كه در آن روز پر از عشق و صفا
اولين بار سر راه نسيم ،
روبه روي كوچه
تو مرا محو نگاهت كردي
و به خاطر دارم،
كه در آن وقت مه آلود قشنگ،
ناگهان زير پل عاطفه ها
قطره قطره باران،
روي دلهاي پر از مهر و صفامان باريد
من تمام ذهنم نفس و هوش ودلم
مولكو لهاي وجودم،
همه در چشم تو سوسو ميزد
و تو هم منتظر يك لبخند
و من اما انگارمحو و خاموش
فقط مات نگاهت بودم
و تو گفتي آهاي دختر خوب
اسمت چيست؟
و نگاهت كردم
پس تو لبخند زدي و دوباره گفتي
آمدم بين گل شبوها،
كه ببينم نيست اينجا عشقي كه مرا تا لب عرفان ببرد
و تو لبخند مرا فهميدي،
بعد گفتي اي واي
باز هم يادم رفت
دست خود را به سويم آوردي
وتو فرياد زدي با صدايي زيبا
دختر عشق سلام
بعد آواي صدايت دل من را وا كرد م
من به سويت نگران رو كردم
سرد وبي روح جوابت داد سلام
بعد هم از نگهت بر گشتم
تا لب خانه خود من رفتم
و تو گفتي نامت
من جوابت دادم
دختر شبوها
و از آن روز دگر مادر پير زمان
نام زيباي تو را بر دل پر ز صفايم حك كرد
اینم متن آبجی فاطیما وآبجی یاسی گل خودم.
مي نشينم
به تماشاي شب
و باد
دستان خيسش را بر پيشاني ام
مي گذارد...
در مه
چقدر ساده مي توان
بي دغدغه
سر بر سجود كوه نهاد و
آرام گريه كرد!...
این متنه خوشکل مال کیه؟اگه گفتین؟معلومه برای همیشه بهاره ولی من نفهمیدم که پسر یا دختر.
اي سپيده صبح از چشمانت دانه هاي شبنم بلورين را به وديعه مي گيرم و با آن قلب غبار گرفته آرزو هايم را پاك مي كنم تا دلم روشنايي حضور و در حريم ملكوت به پرواز در آيد.
اینم متن دوتا از گلهای بلاگفا یعنی ناهیدو محدثه.
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های ترا
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان
کفش به پاکن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمانی روی کلوخی بنشیند با تو
و خرامیده شب اندام ترا
مثل یک قطره آواز به خود جذب کند
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:
«بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است
این برای مریم خانوم پرواز عشقه آجی گل خودم.
در زندگی حرف هایی هست که فقط باید بلعید...
نوبتی هم باشه نوبت داداشی مرصاد گل خودمه.
میگم که یه دیوونه عاشق هستم که تو بچه گی عاشقر شدم
میگم روانی زنجیری هستم که هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه نجاتم بده
این عشقولانه هم برای مرسده جونه گل خودمه.
امشب هم...
از تنهايي
خط هاي ممتد جاده را ميشمرم
سكوت اين دشت هم
آواي زيبايي دارد...
من ماه را دست گرفته ام
وتو
چشمانت را به شب داده اي
تا سپيده
فقط چند ستاره مانده...
رويايم را محكم به قلبم فشار ميدهم
امشب هم كه به آسمان نگاه ميكنم
چشمانت...؛
چشمانت افسون ميكند...
این یکی عشقولانه برای میترا خانومه خنجری بر سینه هستش.
فهمیده ام که بزرگترین چالش زندگی این است که تصمیم بگیری مهم ترین چیز در زندگی کدام است و سپس سایر چیز ها را فراموش کنی. · فهمیده ام که ساده ترین کارها نیز می تواند با معنی باشد اگر آن را با روحیه و نیت درست به انجام برسانی. · فهمیده ام که بدترین رنج ها، مشاهده رنج دیگران است. · فهمیده ام که اگر به دنبال خوش بختی باشی، خوش تختی از دست تو فرار می کند. اما اگر به دنبال خانواده، بر آوردن نیازهای دیگران، کار خودت، ملاقات افراد جدید و خوب بودن باشی، خوش بختی به سراغ تو خواهد آمد. · فهمیده ام که آدم ها به آن اندازه خوش بخت می شوند که اراده کرده باشند. · فهمیده ام که لذت بردن از موفقیت ایرادی ندارد ولی نباید آن را در بست باور کرد. · فهمیده ام که تجربه کردن شگفتی زندگی در چشمان یک کودک، لذت بخش ترین حس زندگی است. · فهمیده ام که زندگی یک مرد دارای چهار دوران است: زمانی که به بابانوئل اعتقاد دارد، زمانی که به بابانوئل اعتقاد ندارد، زمانی که نقش بابانوئل را بازی می کند و زمانی که قیافه اش مثل بابانوئل می شود. · فهمیده ام که فراموش کردن خطا و به خاطر سپردن لطف دیگران هر دو به یک اندازه مهم هستند. · فهمیده ام که وقتی از افرادی که دوستشان دارید جدا می شوید، بهتر است آخرین کلماتتان محبت آمیز باشد چرا که ممکن است این آخرین باری باشد که آن ها را می بینید. · فهمیده ام که درک راه درست به مراتب نیاز به خلاقیت بیشتری دارد تا تشخیص را نادرست. · فهمیده ام که جایگاه و موقعیت را می توان خرید ولی احترام را باید کسب کرد. · فهمیده ام که اکثر مردم در برابر تغییر مقاومت می کنند و این در حالی است که تنها راه پیشرفت، تغییر است
این متن کوچیکو پر معنی هم برای آبجی گلم نانی احمدیه که چند روز پیش تولدش بود از همین جا همه به هم بگید تولدش مبااااااارک.
Zendegi ejbar ast ... Marg entezar ast ... Eshgh 1 bar ast ... Jodaii doshvar ast ... Vali yade to tekrar ast!!!
این متنم برای هلیاست که خیلی دوست داشت به داداشش کمک کنه.
هيچ زمان به مفهوم واقعي خوشبختي پي نبردم و اصولا فكر ميكنم خوشبختي واژه اي بيش نيست شايد زماني مي خواستم چيزهايي را به دست آورم ولي خوب بالاخره چي , آيا مگر سرنوشت همه ي ما مثل هم نيست و انتهايي آن در عمق گوريي تاريك و سياه پس اين همه تلاش و تكاپو براي چيست , تلاشي كه ثمره اش جز خستگي روحي و فكرهايي عذاب آور چيزي بيش نبوده است پس چرا كه ما ناخواسته قدم به اين دنيايي رنگارنگ و تو خالي گذاشته ايم و هر دم از بيهوده بودنش و واهي بودنمان داد و سخن ميگوييم نمي رويم چرا كوچ نمي كنيم , و رخت سفر نميبنديم و به ديار خموشان و آسايش گام نمي گذاريم . اي كاش جواب اين چرا ها رو ميدانستم !!!!!این یکی عشقولانه برای نازیلاست همون که خونش تو ویلاست.
ومن اشك هايم را...
بر دامان پاكش مي ريزم.
نيم نگاهي به تو مي اندازم،
مات و مبهوت مي ماني.
گويي خدا را نمي شناسي؟!؟
پس چرا خيال كردم از بهشت آمده اي؟
این متن خوشکل هم برای آبجی گلم روژان جونه.
قفس داران سكوتم را شكستند
دل دائم صبورم را شكستند
به جرم پا به پاي عشق رفتن
پر و بال عبورم را شكستند
مرا از خلوتم بيرون كشيدند
چه بي پروا حضورم را شكستند
تمنا در نگاهم موج مي زد
ولي روياي دورم را شكستند
نوبتی هم باشه نوبته یکی از با معرفتای بلاگفاست منظورمو که میدونید آجی روشنک(تو را من چشم در راهم).
شمعها به آرامي ميسوختند . فضا به قدري آرام بود كه مي توانستي صحبتهاي آنها را بشنوي. شمع اولي گفت: من دوستي هستم! با اين وجود هيچ كس نميتواند مرا براي هميشه روشن نگه دارد . من معتفدم كه از بين ميروم. پس شعله اش به سرعت كم شد و از بين رفت.
شمع دومي گفت: من اراده هستم. با وجود اين من هم ناچاراً مدت زيادي روشن نميمانم. بنابراين معلوم نيست كه چه مدت روشن باشم. وقتي صحبتش تمام شد نسيمي ملايم بر آن وزيد و شعله هاش را خاموش كرد.
شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم و آن قدر قدرت ندارم كه روشن بمانم. مردم مرا كنار ميگذارند و اهميت مرا درك نميكنند، انها حتي عشق ورزيدن به نزديكترين كسانشان را هم فراموش ميكنند و كمي بعد خاموش شد.
ناگهان پسري وارد اتاق شد و شمعهاي خاموش را ديد و گفت: چرا خاموش شده ايد؟ قرار بود تا ابد روشن بمانيد و با گفتن اين جمله شروع به گريه كرد. پس شمع چهارم گفت: نترس تا زماني كه من روشن هستم ميتوانيم شمعهاي ديگر را روشن كنيم.
من اميد هستم.
پسرك با چشماني درخشان شمع اميد را برداشت و شمعهاي ديگر را روشن كرد
اینم که سمیرا جون دوست گلمه من خیلی دوستش دارم ولی انگار اون به من حساسیت داره همین منو میبینه تنش دونه میزنه.
شکوه و عظمت دنیا
هم چون حبابی است بر روی اب
که بزرگ و بزرگتر می شود وهر دم بر
وسعت ان افزوده می شود و سر انجام در نهایت
بزرگی نیست و پوچ می شود .
این متن هم برای سارا جون آبجی با معرفت خودم.
و تنها افراد می توانند دوست خود باشند.
نمی توانی دوست کس باشی که با او معنا می یابی.
این دوستی نیست!!!
یا تحت تسلط اویی یا مسلط بر او.
این رابطه مالک و ملوک است
صاحب و برده است و ...
دوستان هرگز مالک یکدیگر نمی شوند.... هرگز!!!
اینم متن یکی از اون هزاران ستارهی اسمون که افتخار دادن.
*** برای اینکه پرتو پامچال به من برسد ناچار باید شبی را پاره کندکه قلبم را محصور نموده است.هرچیز.هر اندازه حقیر معجزه ای می نماید این معجزه ها مرا خسته نمی کند اگر چه توان یافتن توضیحی را ندارم که چرا گاهی چیزی وجود ندارد و گاهی همه چیز هست... روزی را به سان پامچالی زیستن بهشتی یک روزه خواهد بود...***
این یکی برای سارا خانوم پور احمدیه دستو برید تو کارش.
كسي ام كه آن را هرگز به جنگل وا نداشتميكي از آنان با زمستان زمين باز گشت
سوسك هاي شاخدار فعال نيش زن مانع شدند
يا رودخانه هاي ترسناكي جلوگيري كردند كه مانع سر نوشتم بودند
اين است جنگل
بيشه اي آسوده خاطر است
اینم برای یاسمن خانوم گل و گلاب آبجی خودم.
همه گویند که عاشق اویم
گرچه می دانم همه عاشق اویند
لیک می ترسم
یارب
نکند راست بگویند ( اخوان )
این یکی برای تینا جون دختر خوب بابا ویکی از باحالای روزگار.
خدايا به هر كه دوست ميداري بياموز كه عشق از زندگي كردن بهتر است
و به هركه دوستتر ميداري بچشان كه كه دوست داشتن از عشق برتر است
آري اين آغاز دوست داشتن است, گرچه پايان راه ناپيداست, من به پايان دگر نيانديشم, كه همين دوست داشتن زيباست.
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي
این دوتا عاشقن منظورم یاس و محمده.
آنکس که می گفت دوستم دارد
عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه می رفت
صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم
میگوید: دوستت دارم
وقتی كه حادثه خوابيد بر روی گورم بنويسيد : جنگجوی عاشقی كه نجنگيد اما شكست...
××××
اینم خانوم خانوما نسرین خانومه.
يادم باشد ...... يادم باشد كه روز و روزگار خوش است ....وتنها دل ما دل نيست....يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب....دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم....يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم....و براي سياهي ها نور بپاشم....يادم باشد از چشمه.....درسِِ خروش بگيرم.....و از آسمان درسِ پـاك زيستن.........يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد........بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند ..... يادم باشد
چه خوب مي شد كه در زندگي همه با هم مهربون و يك دل بوديم. چه خوب مي شد گذشت رو ياد مي گرفتيم و به جاي كينه و دشمني تا جايي كه در توان داشتيم به همديگه محبت مي كرديم. اون وقت مي ديديم كه زندگي چه قدر شيرين مي شود ولي افسوس كه گذشت كردن برامون خيلي سخت شده ، و محبت كردن از يادمون رفته .
کاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی از ﭘروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی است از زلال چشمهایش تر شویم
وقت ﭘائیز از هجوم دست باد کاش مثل ﭘونه ها ﭘرﭘر شویم
کاش دلتنگ شقایقها شویم با نگاه سرخشان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم با خدای یاسها خلوت کنیم
ما همه روزی از اینجا می رویم ،کاش این ﭘرواز را باور کنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق ، ردﭘای خویش را ﭘیدا کنیم
کاش با الهام از وجدان خویش یک گره از کار دلها وا کنیم
کاش رسم دوستی را ساده تر مهربانی تر آسمانی تر کن
این یکی برای داداش محسنه گل خودمه.
har vaght ghalbe kasiro shekasti ye mikh bezan tu divar age delesho dobare be dast avordi mikho az divar dar biyar vali heif ke jaye mikh ru divar mimune
واین یکی که اخریش باشه حانا یا همون رز خودمونه
فاصله یک خط تیره درنگاه من وتوست
غربت کوچه خلوت که پناه من وتوست
به فلک بستند پایم تافراموشت کنم
آری،گویاعاشقی هم دلبخواه من وتوست
آسمان هم ازغم مابس پریشان حالی است
گریه شبهای ابری،مال آه من وتوست
یوسف زیبای من هم آنقدرها پاک نیست
باگناه عاشقی این خانه چاه من وتوست
می دهد نورامیدی به تپش های دلم
آن کسی که تاهمیشه جان ماه من وتوست
********************************
دلخوشی آسمان ،همین ستاره هستند
وتنهادلخوشی من ،شعرهایم
.بیا تاجام زندگی راجرعه جرعه بنوشیم
وبایک سلام ،پرسش گلهاراپاسخ دهیم.
منم عاشق،منم آفتاب خیالی تو
روی بالهای دریاراه می روم
وباقلبی پرازدرد به سویت می آیم.
وهنگامی که درچشمانت زل می زنم
بجزشرمندگی چیزی نمی بینم.
ای شکوفه جانم، بادلم چه کردی که چنین آواره شد! http://www.barooneashk.mihanblog.com http://www.roz27.persianblog.com
خوب حالا رسیدیم به مژدهای که قرار بود بدم بچه ها قرار شده منگول ۲ سال تو یخ بمونه منم خوب غذا بخورم تا با هم همسن بشیم بدش عروسی کنیم.اوناییم که اسموشون نبود خیلی خیلی ببخشن خصوصا آق سعید (پرندهی منزوی)











